تبليغاتX
زندگی چون قفسیست پر از تنهایی
  • چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری!
  • چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده!
  • چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی!
  • چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات و خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری!
  • چقدر سخته گل آرزوهات و تو باغ دیگه ای ببینی و هزار بار خودت و بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی :
  • گل من باغچه ی نو مبارک
+ نوشته شده توسط خودم در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 11:46 |

ای کاش عشقم را بر باد نمی دادی

ای کاش با من بودی و من با در کنار تو بودن شاد بودم . ای کاش بودی و لاله ی شادیم را پرپر نمی کردی

با آه من آهنگ شادیت را ساز نمی کردی

تو بهار من بودی ای بی وفا خود که می روی برو، چرا  بهارم را می بری؟

زندگی بدون بهار زندانی سرد و تاریک است.

از تو می پرسم عشقم کجاست؟ می گویی ای وای رفت

باز می پرسم بهارم کجاست؟ می گویی بر باد رفت

رفتی و قلبم را شکستی و دلم را به درد آوردی

ولبم دیگر به خنده باز نمی شود 

+ نوشته شده توسط خودم در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 11:28 |

سخته غرورت رو واسه يه نفر بشکني.بد بفهمي دوست نداره.خيلي سخته دوسش

داشته باشي ولي نتوني باهاش بموني.خيلي سخته گريه کني ولي بهونه نداشته

باشي.خيلي سخته کسي که تمام زندگي تو به پاش ريختي تو چشات نگاه کنه و بگه

دوست ندارم.خيلي سخته مجبور باشي سختترين چيزهارو تحمل کني. خيلي خيلي

خيلي سخته نافرجام عاشق باشي

 

+ نوشته شده توسط خودم در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 و ساعت 18:20 |
آدم برفی تنها یک پا دارد

و چشمانش دگمه است

و پیراهنش، کهنه و پاره ای ...

اما می خندد

آدم برفی در برف

می خندد...

چرا که شانس این را داشته است

که باشد!...

که آدم برفی باشد!...

 

+ نوشته شده توسط خودم در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 و ساعت 18:14 |
من که از جنس تو بودم           پای حرفای تو موندم

چرا می گی نا گزیری؟              من که هرچی گفتی خوندم

هنوزم یادم نرفته                     تو پر از عاشقی بودی

منم هرچیزی که داشتم            پای عشق تو نشوندم

حالا می گی که ترانه               واسه ما هیچی نداره؟

یادته، یادته ترانه هام و             واسه خاطرت سوزوندم

تو چرا دلت گرفته؟                  چرا می گی تنها هستی؟

من که تنها بودم اما                تنهایی و از تو روندم

جرم من چی بود که امروز       بی گناه پر گناهم

من که عشقم و عزیزم           هرجا تو خواستی کشوندم

عاشقی کردی و رفتی           همه ی دار و ندارم

حالا

محتاج تو هستم             کاش ، کاش ، منم مثل تو بودم

+ نوشته شده توسط خودم در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 و ساعت 18:2 |

در جزيره اي زيبا تمام حواس، زندگي مي کردند: شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي باشکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:« آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟»
ثروت گفت:« نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.»
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت:« نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد.»
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت:« اجازه بده تا من باتو بيايم.»
غم با صداي حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.»
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت:« بيا عشق، من تو را خواهم برد.»
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: « آن پيرمرد که بود؟»
علم پاسخ داد: « زمان»
عشق با تعجب گفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟»
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: « زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.»
 

+ نوشته شده توسط خودم در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 17:7 |


زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با ريش هاي بلند جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
عروس خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »
 

+ نوشته شده توسط خودم در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 17:5 |
خوشبختي


در روزگار قديم، پادشاهي زندگي مي کرد که در سرزمين خود همه چيز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان. تنها چيزي که نداشت خوشبختي بود و با اين که پادشاه کشور بزرگي بود به هيچ وجه احساس خوشبختي نمي کرد.
پادشاه يکي از روزها تصميم گرفت مأموران خود را به گوشه و کنار پايتخت بفرستد تا آدم خوشبختي را بيابند و با پرداخت پول، پيراهنش را براي پادشاه بياورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختي کند.
فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هرکسي که رسيدند، از او پرسيدند:« آيا تو احساس خوشبختي مي کني؟»
جواب آنها « نه» بود، چون هيچ کس احساس خوشبختي نمي کرد.
نزديک غروب وقتي مأموران به کاخ بر مي گشتند، پيرمرد هيزم شکني را ديدند که داشت غروب آفتاب را تماشا مي کرد

 و لبخند مي زد.
مأموران جلو رفتند و گفتند:« پيرمرد، تو که لبخند مي زني، آيا آدم خوشبختي هستي؟»
پيرمرد با هيجان و شعف گفت: « البته که من آدم خوشبختي هستم.»
فرستادگان پادشاه به او گفتند: « پس با ما بيا تا تو را به کاخ پادشاه ببريم.»
پيرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد. وقتي به کاخ رسيدند، پيرمرد بيرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد.
فرستادگان پادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برايش بازگو کردند.
پادشاه از اين که بالاخره آدم خوشبختي پيدا شده تا او بتواند پيراهنش را بپوشد، بسيار خوشحال شد. پس رو به مأموران کرد و گفت:« چرا معطل هستيد؟ زود برويد و پيراهن آن پيرمرد را بياوريد تا برتن کنم.»
مأموران قدري سکوت کردند و بعد گفتند: « قربان، آخر اين پيرمرد هيزم شکن آن قدر فقير است که پيراهني برتن ندارد!! »

+ نوشته شده توسط خودم در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 17:3 |

سوال..!!

رفته بودند آن روز....جواب بياورند.

رفته بودند جواب بياورند.

استاد رياضي،آن روز نمي خواست حرف بزند.

انگار از اين همه معادلات و نا معادلات دلش گرفته بود....

از زندگي

چند سكوت كه گذشت....

نگاه آرام استاد را ديديم

كه در هياهوي آن طرف پنجره گم مي شد.

رفته بودند جواب بياورند.

رفته بودند جواب بياورند...!

آسمان ابري بود...

و گياهي آن طرف تر

نماز باران مي خواند....!

و مي شد ميان گير و دار ابر و گياه

عشق را لمس كرد.

دست هاي ما حس لامسه نداشت!!!

نمي دانستيم نماز باران چند ركعت است؟!!

کجا می شد میان نامعادلات کلاس ریاضی ۲ رکعت نماز عشق خواند؟!!!

و خيابان را ديديم كه :

« دختري پياله اي خالي به دست داشت و عشق را گدايي مي كرد! »

و نگاه استاد كه به او افتاد....

دخترك خجالت نكشيد!

چون پول نداشت عشق بخرد....!!!

عشق هاي پولي.... پول هاي عشقي!

و استاد...

كه همه ي معادلات و نا معادلات رياضي را از بر داشت

خجالت كشيد!

.......

و چند پسر را ديديم كه در ميان اين هياهو

عشق را به مسخره مي گرفتند!

و بعد.....

ما به اشاره ي استاد

دفتر ها را باز كرديم....

او گفت ، ما نوشتيم:

«آيا انسان منهاي عشق ، مي شود صفر؟»

و او گفت : « به عنوان راهنمايي بنويسيد

عشق بي نهايت است و انسان هم بي نهايت است!

حالا اصلا چه طور مي شود انسان را از عشق كم كرد

اما عشق را از انسان ، نه!»

و ما فهميديم

مساله اشكال بزرگي دارد كه چشم هاي كوچك ما آن را نمي بيند

ميان آن «خدا» گم است!!!

و گفت:

« من در راه آمدنم آدمهايي را ديدم كه وقت نداشتند آب بخورند اما ليوان مي خريدند!!!»

و چند نفر در آخر كلاس صداي خنده آرامشان مي آمد.

اما...

ته چشم استاد

خيس تر شد!

......

و چند سكوت آن طرف تر .....

انگار حباب ته ذهن استاد پكيده باشد،

برگشت و سراسيمه از در بيرون رفت!

...... فردا كه آمديم

استاد رياضي نيامده بود.

و روي تخته سياه نوشته بود:

« اي سوخته سوخته سوختني

عشق آمدني بود .... نه آموختني!!!»

و من آخر نفهميدم

از من تا ..... عشق

يعني مي شود

چقدر خدا....؟؟؟؟!!!!

 

 

+ نوشته شده توسط خودم در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 20:23 |
ای که تقدیر تو را دور ز من ساخت

سلام

نامه ای دارم از فاصله ها

چند شب بود که من خواب تو را می دیدم

خواب دیدم که فراری شده ای

مردم شهر همه در پی تو میگردند

جارچی ها همه جا نام تو را میخوانند

پاسبانان همه جا عکس تو را میکوبند

در همه کوی و گذر قصه ی تبعید تو بود

متهم:قاتل گلهای سفید

جایزه:یک گل رز

و تو میدانی من عاشق گلهای رزم.

دوست دارم بنویسی به  کجا خواهی رفت؟

مردم شهر چرا در پی تو می گردند؟

نگرانت شده ام بی جوابم مگذار

روی پاکت بنویس :

متهم: قاتل گلهای سفید

جایزه: یک گل رز

و تو می دانی من عاشق گلهای رزم.!

+ نوشته شده توسط خودم در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 13:55 |